ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 18 روز سن داره

پسمل مامانی و بابایی

قصه ی 2 مامانی...

سلام گل مامانی ، اینم قصه ی دیگه که مامانی می خواد برات تعریف کنه. شـــــــــــــــــوق می تونست خیسی علفهای زیر پاهاش و حس کنه. چه حس لذت بخشی بود. دستهاش و باز کرده بود، با پاهای برهنه ، دست در دست باد به سوی ناکجایی ، به روی علفهای خیس گویی پرواز می کرد. خیلی حس خوشایندی بود. نسیم خنکی به صورتش می زد و از اینکه الان تنها بود حس بهتری داشت. به پشت سرش نگاهی انداخت. اون بالا ، روی تپه، یعنی از جاییکه کفشهاشو به اطراف پرت کرده بود و دویدن و شروع کرده بود ، یک صندلی سیاه چرخدار بود.  آورده بودش که در این شوق و خوشی ، فراموش نکنه که تا مدتی قبل نمی تونست اینطور پرواز کنه . همیشه شاهد دویدن دوستانش بود، ولی در آن زمان هم...
13 ارديبهشت 1390

قصه ی 1 مامانی...

سلام مامانیه من، خواستم اولین قصه هامو برای پسر گلم اینجا بنویسم تا همیشه یادمون بمونه...   حـــــــــــباب پسرک کف بازی و دوست داشت. این بازی و وقتی تنها بود می کرد.  کف قشنگی درست کرد و  کلاهش و برداشت و با کف درست کردش رفت که بازی کنه ؛ هوا حسابی آفتابی بود.با فوت پسرک حباب کوچولوی داستان ما خلق شد. حبابی می دونست زیاد وقت نداره. زیر نور خورشید حسابی رنگی شده بود. دلش نمی خواست به این زودیها بترکه. قاصدکی و دید که داشت از کنارش رد می شد. تصمیم گرفت که تا وقتی هست بدنبال قاصدک بره. هرچی توان داشت و بکار برد. قاصدک خودشو به باد سپرده بود و می رفت؛ حباب کوچولو هم خودش و نباخت و رفت . رفت و رفت و رفت...
11 ارديبهشت 1390

یه خبر تنوری...

سلام نانازی آخرهای دیماه یا اوایل بهمن ماه 89 بود ،  دیگه صدای قلبت و شنیده بودم و خوشحال از اینکه دیگه مال خودمونی . به بابا محسن گفتم که به مادر جون و خانوادش اطلاع بده. از اونجائیکه بابا محسنت یا دل گنده ای داره  ؛ یا توی این موارد روش نمیشه و کلا اهل سوپرایزهای عجیب و غریب هستش ، می گفت که بزاریم تا ماه 6 خبر ندیم یا اصلا وقتی بگیم که با دسته گل بیان بیمارستان . من هم در تعجب این دل خجسته ی بابات مونده بودم . چند شبی می شد اصرار میکردم آقا زنگ بزن به مادر محترمه و خبر و بده و مژدگونی بگیر . ولی ... تا اینکه یه شب مادرجون و عمو مهردادت اومدن شب نشینی. من با کلی ایما و اشاره به بابات فهموندم که الان بهتری...
10 ارديبهشت 1390

قدرت، رحمت، نعمت

سلام عزیز مامان.هر لحظه ای که می گذره و من شاهد بزرگتر شدن تو می باشم،هر لحظه ای که می گذره و به سلولهای کوچک در حال تقسیم و رشد تو فکر می کنم ، هر لحظه ای که می گذره و من تو رو بیشتر حس می کنم و هر لحظه ای که به روز موعود مولود تو نزدیکتر می شم، به قدرت بی منتهای او پی می برم که چه مهربانانه این هدیه را به من ، به ما، ارزانی داشته و این نعمت را شکر می گویم. امیدوارم پسرم که من و بابا لیاقت همچین هدیه ی بزرگی رو داشته باشیم و هیچگاه در درگاهش شرمنده نشویم. آمـــــــــــین   ...
10 ارديبهشت 1390

خاطره ی پسمل دار شدن مامانی...

سلام به روی ماهت به چشمون سیاهت مامانی امروز می خوام برات خاطره ی پسمل دار شدنم و تعریف کنم . چطور شد که متوجه شدم تو خوشگل مامانی توی دلمی... آره عزیزم، 14 آذرماه 89 بود که رفتم خونه ی مامانی اینا. مامانی بود و خاله منا. از اونجاییکه خاله منا مثلا در این رشته تحصیل نمودند ، و به نظر من که ربطی به رشته ی تحصیلیشون نداره و از اول چشم و گوششون توی این موارد می جنبیده ، به اتفاق ایشون تست بیبی چک دادم. وقتی اون خط کوچولوی صورتی پررنگ شد خاله منا در پوست خود نگنجید . البته دروغ نباشه خودم هم کلی ذوق زده شده بودم چون دلم می خواست تو توی دلم باشی . یواشکی بنابر اصرارهای بیش از اندازه خاله ت رفتیم آزمایشگاه ...
9 ارديبهشت 1390

شعر مخصوص... با نون اضافه

سلام به گوگولی مگولی مامان این چند روزه برات این شعرو می خونه : سلام سلام پسری، چه خوشگلی چه ماهی، دوست دارم الهی، ابوالفضل قشنگم، پسرم قند عسلم،دلم شده برات تنگ، دوست دارم عزیزم، دنیا روپات می ریزم، الهی سالم باشی، بغل مامان باشی، عزیز بابا باشی، خوشگل من یه روزی، تو هم میای به زودی... ببین مامان کلی شاعر شده ... برو حالشو ببر. ...
7 ارديبهشت 1390

کشف مامانی...

سلام به پسرم قند عسلم مامانی کشف بزرگی کرده .  اینکه چه وقتهایی پسر مامانی، توی دل مامانی، بیشتر تکون می خوره .  1 )وقتی مامانی گرسنه باشه و حوصله نداشته باشه مثلا از خواب بیدار شه و چیزی بخوره ، اونموقعست که این پسر مامان چکارها که نمی کنه؟! خودش و به اینورو اونور می زنه یعنی مامان جون پاشو مردم از گشنگی ( دور از جونت گلم ) 2) وقتی مامانی لباس تنگ بپوشه . وای چه بکنه ! اینقدر تقلا می کنه که می گم چشم الان میرم یه لباس آزادتر می پوشم . از الان داری زور می گیا ! 3) وقتی که گلاب به روتون ، مامانی تنبلیش بشه از خواب بیدار شه بره wc . اونموقع هم آبروی مامان و می بره ... د...
5 ارديبهشت 1390

مامان جودی آبوتی...

سلامی به قشنگی یه روز خیلی قشنگه اردیبهشتی به پسر مامان الان یه دفعه دلم هواتو کرد و گفتم بیام برای گلم بنویسم . پسرم می دونستی توی جمع دوستام، مامانت معروف بود به جودی آبوت. کلا در عین شیطون بودن و فرز بودن و هیجانی بودن، رمانتیک و احساساتی هم بودم. حالا این مامان جودی آبوتی داره کم کم باد می شه و پسر توی دلش داره بزرگ و بزرگتر می شه... یه جودی آبوت تپلی مپلی     ...
4 ارديبهشت 1390

تنهایی...

می دونی چیه ابوالفضلم ؟؟؟ مامان خیلی از وقتشو توی خونه تنهاست... الان هم که سعی می کنم زیاد به خودم فشار نیارم و ملاحظه می کنم کمتر برم بیرون . واسه همین تنهایی بیشتر آزارم می ده .چون مجبورم مامانی. تنها دلخوشیه این تنهایی یکی حضور گرم تو  و دیگری دیدن بابا محسنت که شب میاد خونه ... اگه تو بیای مامان خیلی از این تنهایی در میاد گلم ...
3 ارديبهشت 1390

قرص خواب آورم...

سلام به پسمل مامانی که توی شکم مامان میره اینور و اونور نمی دونم بخاطر فصل بهاره یا بخاطر تو! می خوابمااا! البته قبلا ها هم از خواب بدم نمیومد و کلا خانوادگی می خوابیم ولی الان خیلی سخت تر بیدار می شم . به بابا محسنت می گم تقصیر این پسره مثل قرص خواب آور شده واسه مامانش . ای شیطون ... دیروز بابا محسن حساب کرد طبق سونوگرافیه آخری که در تـاریخ چهاردهم اسفند۸۹ دادم  ، تو ۱۷ هفته و ۱ روز سن داشتی ، پس الان در هفته  ۲۴ رفتی . جیگر مامان توی هفته ی ۲۴ واسه خودت مردی شدی دیگه . طبق کتاب همه ی مادران سالم اند اگر ... تو الان سرفه و سکسکه می کنی که من باید اونا رو با تکونهای ناگهانی حس کنم . هنوز چربی در بدن...
3 ارديبهشت 1390